تبليغاتX
...روی ماه خداوند را ببوس
یک نفر دلش شکسته بود 

 توی ایستگاه استجابت دعا

منتظر نشسته بود 

 منتتظر،ولی دعای او 

 دیر کرده بود 

***

با خودش فکر کرد
پس دعای من کجاست؟
او چرا نمی رسد؟
شاید این دعا
راه را اشتباه رفته است!


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 23:23 توسط دریا |
تومراداري ومن

هرشب وروز

آرزويم همه خوشبختي توست!

ماه من!دل به غم دادن واز ياس سخن ها گفتن

کار آنهايي نيست که خدارادارند...


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 19:16 توسط دریا |

در این متروکه دنیا که یاری نیست

 نشانی از کسی

یا ازدیاری نیست

 به عشقی جز

 خداوند

 اعتباری نیست

... 

نوشته شده در دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 18:36 توسط دریا |

دو روز مانده به پايان جهان تازه فهميد كه هيچ زندگي نكرده است
تقويمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقي مانده بود
پريشان شد و آشفته و عصباني نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد...


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 0:8 توسط دریا |

قلب من
قالی خداست
***
قلب من دوباره تند تند می زند
مثل اینکه باز هم
خدا
روی قالی دلم قدم گذاشته
در میان رشته های نازک دلم
نقش یک درخت و یک پرنده کاشته...
***

خدايا من مست توام..


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 23:46 توسط دریا |
مادرم خواب دید که من درخت تاکم. تنم سبز است و از هر سرانگشتم، خوشه های سرخ انگور آویزان.
مادرم شاد شد از این خواب و آن را به آب گفت...

 

ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 23:31 توسط دریا |

دلم را سپردم به بنگاه دنیا 

 و هی آگهی دادم اینجا و آنجا 

 و هر روز برای دلم  مشتری آمد و رفت 

 و هی این و آن  سرسری آمد و رفت 

 ولی هیچ کس واقعا  اتاق دلم را تماشا نکرد 

دلم قفل بود 

    کسی قفل قلب مرا وا نکرد...

نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 18:29 توسط دریا |
شیطان

اندازه یک حبّه قند است

 گاهی می افتد توی فنجانِ دلِ ما حل می شود آرام آرام

 بی آنکه اصلا ً ما بفهمیم

 و روحمان سر می کشد آن را آن چای شیرین را

 شیطان زهرآگین ِدیرین را

 آن وقت او
خون می شود در خانه تن

 می چرخد و می گردد و می ماند آنجا

 او می شود من...

نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 18:12 توسط دریا |
دیروز شیطان را دیدم. در حوالی میدان بساطش را پهن كرده بود؛ فریب می‌فروخت. مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هیاهو می‌كردند و هول می‌زدند و بیشتر می‌خواستند.
توی بساطش همه چیز بود: غرور، حرص،‌دروغ و خیانت،‌ جاه‌طلبی و ... هر كس چیزی می‌خرید و در ازایش چیزی می‌داد. بعضی‌ها تكه‌ای از قلبشان را می‌دادند و بعضی‌ پاره‌ای از روحشان را. بعضی‌ها ایمانشان را می‌دادند و بعضی آزادگیشان را
.
شیطان می‌خندید و دهانش بوی گند جهنم می‌داد. حالم را به هم می‌زد. دلم می‌خواست همه نفرتم را توی صورتش تف كنم
.
انگار ذهنم را خواند. موذیانه خندید و گفت: من كاری با كسی ندارم،‌فقط گوشه‌ای بساطم را پهن كرده‌ام و آرام نجوا می‌كنم. نه قیل و قال می‌كنم و نه كسی را مجبور می‌كنم چیزی از من بخرد. می‌بینی! آدم‌ها خودشان دور من جمع شده‌اند
.
جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزدیك‌تر آورد و گفت‌: البته تو با اینها فرق می‌كنی.تو زیركی و مومن. زیركی و ایمان، آدم را نجات می‌دهد. اینها ساده‌اند و گرسنه. به جای هر چیزی فریب می‌خورند
.
از شیطان بدم می‌آمد. حرف‌هایش اما شیرین بود. گذاشتم كه حرف بزند و او هی گفت و گفت و گفت
.
ساعت‌ها كنار بساطش نشستم تا این كه چشمم به جعبه‌ای عبادت افتاد كه لا به لای چیز‌های دیگر بود. دور از چشم شیطان آن را برداشتم و توی جیبم گذاشتم
.
با خودم گفتم: بگذار یك بار هم شده كسی، چیزی از شیطان بدزدد. بگذار یك بار هم او فریب بخورد
.
به خانه آمدم و در كوچك جعبه عبادت را باز كردم. توی آن اما جز غرور چیزی نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توی اتاق ریخت. فریب خورده بودم، فریب. دستم را روی قلبم گذاشتم،‌نبود! فهمیدم كه آن را كنار بساط شیطان جا گذاشته‌ام
.
تمام راه را دویدم. تمام راه لعنتش كردم. تمام راه خدا خدا كردم. می‌خواستم یقه نامردش را بگیرم. عبادت دروغی‌اش را توی سرش بكوبم و قلبم را پس بگیرم. به میدان رسیدم، شیطان اما نبود
.
آن وقت نشستم و های های گریه كردم. اشك‌هایم كه تمام شد،‌بلند شدم. بلند شدم تا بی‌دلی‌ام را با خود ببرم كه صدایی شنیدم، صدای قلبم را
.
و همان‌جا بی‌اختیار به سجده افتادم و زمین را بوسیدم. به شكرانه قلبی كه پیدا شده بود
.
همین
!!!!!!
نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 17:56 توسط دریا |
سلام دوستان  من يه مدت نبودم شرمندم كه نتونستم به شما سر بزنم اما عوضش قول ميدم حتما همه ي  مطالب آپ شده ي دوستانم و بخونم و نظرمو اعلام كنم .

در مورد قالب وبلاگم هم بايد بگم همين روزا به حالت اول برش مي گردونم....

ممنون كه اينقدر به من لطف داريد و مواظب خونه ي كوچيكم هستيد شما همسايه ها رو به خدا مي سپارم...

نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 13:27 توسط دریا |
Designed by mihandownload.com

قالب وبلاگ
کلیپ موبایل
مرجع تخصصی موبایل

سایت تخصصی موبایل

موبایل